تبليغاتX
چي مي گي آخه؟

 

 چي مي گي آخه؟

 
بعضيا ميگن خانوما مثل فلز ياب مي مونند.
ميگن جلوي هر طلا فروشي عكس العمل نشون ميدن.
چرا اينطور فكر ميكنن؟
آخه مگه من خانوم نيستم؟
من تنها مغازه اي كه تو بازار به راحتي از كنارش رد ميشم مغازه طلافروشيه.
اما جلوي هر عروسك فروشي هنگ ميكنم.

نوشته شده توسط مریم در 87/09/29 ساعت 16:59 | لينک ثابت |

تازه وارد عزيز. پس اينطورام كه معلومه زيادم تازه وارد نيستي.
يكي از پيونداي وبلاگ خودمي مگه نه؟
خوب چرا خودتو معرفي نمي كني؟ ميترسي؟اگه حرفي داري به خودم بگو خوب.
چرا قايم باشك بازي مي كني؟
ميدوني چيه؟
يه جورايي فكر ميكنم شبيه اين جوجه اي. ضعيف و مردني. وگرنه ميگفتي كي هستي.
هرچند اصلان مهم نيست.فقط اون موقع ميدونستم جوابتو چطوري بدم.
تازه به خودم ربط داره چطوري عيدو تبريك بگم.

نوشته شده توسط مریم در 87/09/27 ساعت 14:56 | لينک ثابت |



ســـــــــــــــــــــلاااااااااااااااام

چطوليـــــــــــــــــــــــــــن بچـــــــــــــــــــه ها؟

عيد غديـــــــــــــــــــــــــر رو به همه شما گل ها تبريك ميگم . صد سال به اين سال ها.

اگه اينجا بودين چون منم از سادات هستم به همتون يه 100 تومني خوشگل ميدادم.

اما عيب نداره به جاش

اين گل رو تقديم مي كنم به همه شما گل هااااااااااااا

نوشته شده توسط مریم در 87/09/26 ساعت 21:51 | لينک ثابت |

سلام

نميدونم چرا بعضي بازديدكننده ها اينقدر نفهم هستن.

البته من نميخوام به كسي فحش بدم. الان اونقدر عصبانيم كه مجبورم اين كلمه رو به زبون بيارم
يه نفر با نام تازه وارد اومده و براي نوشته پايينم نظر داده كه:
"آخه احمق جان ! يه بچه تو آغوش مادرش كباب مي خواد؟!
بايد به اين تازه وارد محترم بگم:
احمق جان! اگه خوب دقت كرده باشي ميبيني كه من اونجا نوشتم بچه در كنار مادرش راه ميره
نه اينكه تو بغلشه.من نوشتم كودك خوردسال ، نه نوزادي كه بغل مادرش باشه.
به هر حال من قبلا تو وبم نوشته بودم كه هر كي پاشو بيشتر از گليمش دراز كنه چيه.
اين آقا يا خانم هم جسارت كرده و همينجا بهش ميگم اين وبلاگ جاي فحش دادن نيست.
برام نوشته بود وبلاگ نداره. وگرنه ميدونستم چطوري جوابشو بدم.

نوشته شده توسط مریم در 87/09/24 ساعت 15:36 | لينک ثابت |

داستان تلخ

زن با يك دست چادرش را ، و با دست ديگر دست كودك خردسالش را گرفته بود و مي كشيد. كودك انگشتانش را به دهان گذاشته بود و مغازه هاي اطراف را نگاه مي كرد. از جلوي كبابي رد مي شدند. پسرك چادر مادرش را كشيد : " مامان ! من گشنمه ، كباب مي خوام."

مادر با عصبانيت گفت :" كباب؟! ديگه چي ؟ چرا به اون باباي نامردت نمي گي؟ مگه واسه من پول ميذاره كه حالا من واسه ت كباب بخرم؟"
پسرك چادر مادر را مي كشيد و بهانه مي آورد. چشمش به دختر كوچولوي شيك پوشي افتاد كه يك بستني قيفي بزرگ را به دست گرفته بود و مي ليسيد.
دوباره به چادر مادرش چنگ زد :" ماماني ! حداقل بستني! تو رو خدا ، ازون بستني ها مي خوام."
مادر دست پسرك را محكم در دست فشرد:" بهت ميگم پول ندارمى حاليت نمي شه؟ به اون باباي نفهمت رفتي؟ ميگم ندارم ! ن...د...ار...ر...م..."
پسرك به مغازه اي اشاره كرد و گفت :" امان ازون پفك كوچولوها چي؟ مي تونم بخرم؟" مادر سيلي جانانه اي روي صورتش نواخت و گفت :" ديگه خفه شو! پول ندارم يعني ندارم ! بهونه نيار، راهتو برو."
بغض ، دهان پسرك را به طرز معصومانه اي جمع كرد. ديگر حرفي نزد. اما مادر همچنان زير لب غر مي زد. كه ناگهان صحبتش قطع شد. نگاه او روي طلاهاي پشت ويترين طلافروشي خشك شد. مادر از پشت ويترين طلاها را نگاه مي كرد و بي صدا اشك ميريخت. پسرك چادر مادرش را كشد و گفت:" مامان جونم! تو رو خدا گريه نكن!"
و بعد صد توماني مچاله شده اي را از جيبش در آورد و گفت :" الان ميرم يكي برات ميخرم!"
مادر كودكش را در آغوش كشيد و به تلخي گريست!


نوشته شده توسط مریم در 87/09/23 ساعت 22:52 | لينک ثابت |

به مناسبت تولد وبلاگ سعيد عزيز و استاد گرامي بنده و شاگرد حرف گوش كن



تولد وبلاگش رواينجا و تو وب من بهش تبريك ميگيم و همگي دعوتيم تا تولدرو تو وب خودش جشن بگيريم

www.eshghevesal.blogfa.com

سعيــــــــــــــــد جان تولد وبلاگت مبـــــــــــــــــــــــــــــاركــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تازه يادت باشه كه من جديمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا





نوشته شده توسط مریم در 87/09/22 ساعت 14:57 | لينک ثابت |

سلام

اينجا ، تبريز ، خيلي بارون مياد.خيلي كه چه عرض كنم بعضي وقتا اينورا دل ابرا نسبت به جاهاي ديگه بيشتر ميگيره.بارون مياد. مياد. مياد. من ميرم زير بارون بدون چتر. بعد ميام خونه مثل موش آب كشيده. بعد شروع ميكنم به عطسه كردن و حالا تازه قراره چند روزي به غرغر هاي مامي جون گوش كنم. دكتر نميرم.از دكترها دل خوشي ندارم.به نظر من اونا تو اون لباس سفيد خيلي بي رحم نشون ميدن.الانم داره بيرون بارون مياد.

بارون مياد نــــــــــــم نــــــــــــــــم                           بارون مياد چـــــــــــــــــه چــــــــــــــــــــــــــه

بقيه ش رو بلد نيستم.هركي بلده تو قسمت نظرات برام بنويسه.

امشب يه شب دل انگيزه.يه شب دل انگيز باروني كه مريم ديوونه با لباس خيس پشت سيستمش ( البته سيستم گل پسر مامي ) نشسته و داره وراجي ميكنه.همين الانه كه باز مامي جون غر بزنه.

اما مهم ني.

امشب دل منم گرفته.مثل خيلي از شباي ديگه.بارون مياد از آسمون خدا. و بارون مياد از آسمون چشماي من.

راستي...

جالب اينجاس كه وقتي اينجا بارون ميادو بعد بند مياد سقف اين اتاقي كه الان من توش نشستم تازه بارون شروع به باريدن ميكنه. تازه ايزوگامش كردن. ولي دست اوستاش درد نكنه.

خيلي برام جالبه كه ما ميتونيم  توي خونه هم از نعمت بارون بهره مند باشيم. اينجا زير اين سقف ، ميشه توي شباي باروني بعد از بند اومدن بارون دوش بگيري. يه دوش آب سرد. واي كه چه حــــــــــــــــالي بده.


نوشته شده توسط مریم در 87/09/19 ساعت 23:18 | لينک ثابت |

صفحه دوم .لطفا از صفحه اولش بخونين. " پايين "

اصلا اون كسي كه من دنبالش ميگشتم وجود نداشت.تو همين فكرا بودم كه گوشي زنگ زد.
اونور خط محمد بود ، سراغ داداشمو ميگرفت.گفتم نيست.خواستم خداحافظي كنم كه گفت: ببخشيد شما خواهر كوچيكه ي... هستين؟ همون كه داستان مينويسه؟جواب دادم : بله، چطور مگه؟! گفت: آخه من چند تا از داستاناتونو خوندم ، خوب بودن مخصوصا اون داستاني كه در مورد يه خانواده ي فقير تو پايين شهر نوشته بودين به دلم نشست. منتها يه ايرادي كه به نظر من داشت اينه كه اصلا در مورد عشقو عاشقي و اين حرفا هيچي ننوشتين.فكر كنم تا حالا عاشق نشدين ولي سعي كنين بعد ازين نگاهتون رو عاشقانه كنين.چون اينجور شعرا طرفدارش زياده.نمونه ش خود من...
با اين حرفايي كه زد تا گوشيو گذاشتم يه پوزخندي زدمو بعد جيغ زدم : يافتم ! يافتم! بالاخره افتادم تو دام عاشقي. ازون جايي كه تمام فوت و فن عاشقي رو از دوستام ياد گرفته بودم ، فوري رفتم يه گوشه قنبرك زدم و موسيقي غمگين گوش دادم.
محمد با اينكه ديپلمه س ولي انصافا خيلي خوش تيپه ، هر روز يه كيلو روغن خالي ميكنه رو سرش. ولي از كجا ميدونستم اونم منو دوست داره يا نه؟البته از قديم گفتن دل به دل راه داره و به قول بروبچ يه جوراييم ميشه بين اونا پل هوايي زد. اصلا گيريم كه دوستم نداشت. مهم اين بود كه پيش بچه ها كم نيارم همين.
همين دوتا دليل واسه عاشق شدنم كافيه.تمام حرفاشو ، نگاهاشو ، سعي ميكردم عين فيلماي هندي بهش فكر كنم.حالا براي اينكه اثبات كنم دلم براش تنگ شده ، تا ميتونستم زور زدم تا بالاخره گوشه مژه هام يه نمه خيس شد. دختر خاله مامانم كه ماهم بهش ميگيم دختر خاله و دوسه سال ازم بزرگتره اومد تو اتاق.گفت : چي شده. با سوزو آه خاصي گفتم" تو تا حالا عاشق شدي؟ لبخندي زد. گفت تو عاشق شدي عزيزم؟ با خودم گفتم بگم نه كه نميشه بگم آره دروغ گفتم. تا اينكه بدون جواب بلند شدمو از اتاق رفتم بيرون.
يه دفتر مخصوص تهيه كردم و هر چي نوشته و شعر از اينورو اونور به دستم ميرسيد كپي ميكردم توش.
يه روز كه تو راه مدرسه تا خونه رو از بازار رد ميشدم.كنار مغازه عروسك فروشي ايستادم.يه نفر بهم سلام كرد.برگشتم، خداي من محمد!سريع به خودم اومدمو جواب سلام و احوالپرسي ش رو دادم.يهو چشام از حدقه زد بيرون.دختر آرايش كرده اي كه با يه مانتو اندازه ... كنارش ايستاده بودو بازوي محمد رو گرفته بود تا مبادا فرار نكنه با نازو عشوه گفت: محمد جون ببين اين خرگوشه خوشگل نيست بخريم واسه تولد بچه ي خواهرم؟
من منجمد ايستاده بودمو نگاهمو دوخته بودم به دختره. اونم وقتي نگام كرد به زور لبخندي براش زدمو بعد به سرعت ازونجا دور شدم.
خدا ميدونه تا خونه رو چطوري طي كردم.داشتم از خنده ميتركيدم. هركي تو پياده رو منو ميديد فكر ميكرد ديوونه م كه دارم خودخودكي ميخندم.واسه همين دستمو گذاشتم جلوي دهنم و تا خونه فقط خنديدم.
دختر خاله م خونه ما بود بود.وقتي ديدمش خودمو جمعو جور كردمو سعي كردم ديگه نخندم و باز اداي عاشقا رو در بيارم. ميتونم بگم به جرات جلوي خندمو گرفته بودم و تا فرصت ميكردم صورتمو از ش برميگردوندمو زير لب خنده اي سر ميدادم.
اون كنارم نشست. با لحن خاصي گفت: مريم؟ گفتم چيه؟ اون درحالي كه به زور ميخواست كه نخنده گفت: آخي ! تو عاشق شدي عزيزم؟ زل زدم توي چشماش. اونم همين كارو كرد يهو دوتايي زديم زير خنده و من بين خنده هام گفتم" بابا گور پدر عاشقي ، مي خوام صد سال سياه امل بمونم!

نوشته شده توسط مریم در 87/09/13 ساعت 20:39 | لينک ثابت |

" صفحه اول"

سال دوم دبيرستان كه بودم اين دخترخاله م "بهاره "  كه دوسال هم از بنده كوچكتره با آه و سوز تمام ادعا كرد كه عاشق شده!
اونم عاشق پسر همسايشون ابراهيم كه بچه ها بهش ميگفتن ابي چش زاغه...اه اه ...با اون قيافه ي اجغ وجغش ، مخصوصا وقتي تو سرماي زمستون دكمه هاي پيراهنش رو باز ميذاشت. كه زنجير طلاييشو پز بده.بهش گفتم حداقل عاشق يه آدم درستو حسابي ميشدي .جواب داد: آخه تو كه عاشق نشدي بفهمي من چي ميكشم.عاشقي كه به ريختو قيافه نيست ، يه حس مبهمه ، يه تله س ، شتريه كه دم در خونه همه ميخوابه! هر چي بهش گفتم تو هنوز بچه اي .اين چيزا آخروعاقبت نداره ها! به كتش نرفت كه نرفت.
وقتي ماجرا رو واسه دوستم نرگس تعريف كردم ، با اون دفتر رياضي صد صفحه ايش محكم كوبيدبه مهره هاي پشتم و گفت : تو كي ميخواي به خودت بياي دختر؟ دختر خاله ت داره با مد روز پيش ميره، خودمنم عاشقم و ميدونم دختر خاله ت چي ميگه ، اين تويي كه از غافله عقبي ،اصلا ميدوني چيه؟ تو اين دورو زمونه هر كي عاشق نشه امله!
با اين حرفش بدجوري اوراق شدم.
" پاشين كه روز روزگار عشقه / هر كي ميبيني هم صداي عشقه ". حتي همه خواننده هام فقط و فقط بلدن براي عاشقا شعرو ترانه بخونن. مگه من چي از بقيه كم دارم كه نتونم عاشق بشم؟
حالا براي اينكه پيش بچه هاي كلاس كه هر كدوم دوسه تا دوس پسر يا به قول خودشون " عشق " داشتن بايد عاشق ميشدم. اما عاشق كي؟!
براي اين كار يه ليست بلندبالا از همه پسراي فاميل و دوست و آشنا گرفته تا پسراي همسايه واسه خودم رديف كردم تا ببينم كدومشون لياقت عاشق شدن دارن.از اونجايي كه ميدونستم ازدواج فاميلي مخصوصا با پسر عمو يه جورايي خطرناكه ، فورا رو اسمهاي علي و مجيد خط كشيدم. مهدي پسر داييم بچه خوبيه . ولي اصلا از زن داييم خوشم نمياد.ازون زناييه كه با عروس جماعت برخورد خوبي نداره.پسر همسايه بهاره اينا  "اميد" خواننده س.ولي اصلا دلم نميخواد جاري بهاره بشم.اگه بفهمه كه بلوا به پا ميكنه.مجيد تو مغازه باباش كار ميكنه.يكي يدونه ي باباس.ولي ازون قالتاقاست.هر كي ندونه من كه ميدونم با چند نفر ديگه رفيقه! پارسال هم با نرگس دوست بود.خودم نامه ش رو با نرگس خوندم.چه خط بدي هم داشت.نرگس خودش نميتونست خطشو بخونه.از بين پسراي همسايمونم رضا پسر سر به زيرو مودبيه مامانشم كه خيلي از من خوشش ميادو مدام ميگه مريمم عروس خودمه.ولي قدش كوچولو موچولو هست.اصلا به هم نميايم.يه كي سيگاريه ، اون يكي پر حرفه ، يكي ديگه سنش زياده، خلاصه اينكه به يه بهانه اي اسم همشونو خط زدم.اين معشوق پيدا كردن هم شده بود واسه ما قوز بالا قوز .

نوشته شده توسط مریم در 87/09/13 ساعت 20:2 | لينک ثابت |

خدايا!
تو خيلي بزرگي و من خيلي كوچك ، جالب اينجاست كه تو با اين بزرگي هيچ وقت
من رو به اين كوچكي فراموش نميكني. و من به اين كوچكي
توي به اين بزرگي را گاهي فراموش ميكنم.

نوشته شده توسط مریم در 87/09/12 ساعت 15:43 | لينک ثابت |

چشمهايت وقتي دروغ ميگويي زيباتر مي شوند.
اگر ميخواهي زيباتر باشي ، هميشه به من بگو " دوستت دارم "

نوشته شده توسط مریم در 87/09/11 ساعت 0:43 | لينک ثابت |

در زنده بودن تمناي لبخند داشتيم نخنديدند!
پس از مرگمان ، گريستنشان كدام دردمان را درمان مي كند؟!
نوشته شده توسط مریم در 87/09/10 ساعت 21:11 | لينک ثابت |

دلم تنگ است براي گريه كردن
كجاست مادر؟
كجاست گهواره ي من ؟!

نوشته شده توسط مریم در 87/09/08 ساعت 21:27 | لينک ثابت |

امشب همه چيز رو به راه است!
همه چيز آرام ... آرام...باورت مي شود؟!
ديگرياد گرفته ام شب ها بخوابم "با ياد تو"
تو نگرانم نشو!
همه چيز راياد گرفته ام!
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام!
ياد گرفته ام كه چگونه بي صدا بگريم!
يادگرفته ام كههق هق گريه هايم را با بالشم بي صدا كنم!

تو نگرانم نشو!
همه چيز را خوب ياد گرفته ام !
يادگرفته ام...چگونه با تو باشم بي ؟آأنكه تو باشي!
يادگرفته ام... نفس بكشم بدون تو...و به ياد تو!
يادگرفته ام كه چگونه نبودنت را با روياي تو بودن
وجاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر كنم!

تو نگرانم نشو!
همه چيز را ياد گرفته ام!
ياد گرفته ام بي تو گريه كنم...و بدون شانه هايت...!
يادگرفته ام كه ديگر عاشق نشوم به غير تو!
يادگرفته ام كه ديگر به كسي دل نبندم...
و مهمتر از همه ياد گرفته ام كه با يادت زنده باشم و زندگي كنم.
اما هنوز يك چيز هست كه ياد نگرفته ام...!
كه چگونه...؟!
چگونه...!
براي هميشه خاطرت را از صفحه ي دلم پاك كنم...
و نمي خواهم كه هيچ وقت ياد بگيرم...

تو نگرانم نشو!
" فراموش كردنت " را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت...


نوشته شده توسط مریم در 87/09/07 ساعت 10:8 | لينک ثابت |

براي تنهايي خودم

آنان كه از دور نظاره  مي كنند ، مي گويند : تو چه كم داري ؟!... هيچ...
و من ، باران اشك هايم را در چشمانم پنهان مي كنم و با لبخند پوچي به نشانه ي تاييد
سر تكان مي دهم.
اما خودم مي دانم كه هر گاه درون خويش را مي كاوم ، هميشه به يك غم بزرگ ميرسم
 و آن غم نبودن توست.من در كنار همه تو را كم دارم اما نميتوانم براي هميشه تو را براي خود بخوانم
اين سرنوشتي ست كه دير يازود دامنگيرم ميشد.پس چه بهتر كه زودتر اين اتفاق افتاد.
من سالهاست كه با تنهايي مانوس ام  و در سايه ي اين تنهايي از نيرنگ مردم زمانه دورم ،
من از چهره ي پر فريب آنها بيزارم . شايد به همين علت بود كه تو راپذيرفتم  اما بعد...
ميدانم كه تو به اندازه ي تنهايي من مهرباني و من به وسعت فاصله اي كه بين ماست تنهايم.
و افسوس كه چه عاشقانه در تنهايي خود صبوري ميكنم.
من هر صبح به اميد رسيدن پيكي از سوي تو آغوشم را به روي تمام غمها ميبستم ولي اكنون
تمام آغوشم  را ميگشايم تا غمها تنهايم نگذارند.
در هر غروب چشمانم را از پس پنجره ي بي قراري به سوي افقهاي تنهايي ميگشايم و با كبوتران خيالم
به سرزمين خالي از حصار تنهايي سفر مي كنم.
آيا هرگز آهنگ سكوت مرا شنيده اي؟! من در سكوت تو را صدا ميزنم...و هرلحظه در دل زمزمه ميكنم :
" خدا به همراهت ، غريبه ي آشنا...!!!

نوشته شده توسط مریم در 87/09/04 ساعت 13:0 | لينک ثابت |

 

Copyright (C) 2008, http://divane258.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوي وبلاگ

درباره وبلاگ


فهرست اصلي
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب

پيوندهاي روزانه
بسران ترشيده
حضرت عشق
دختري با كفشهاي all star
زهير
بر طلايي " مظاهر"
انتظار موعود" رضا كوچولو "
محسن
عشق وصال
" محمد "behtarine-man-a
خلوت من" سيما "
زندگي و حسرت
مي نويسم با چشماني كه ديگر خيس نيستند
..*ورود پسران ممنوع*..
"خريدcd ، دانلود،عكس،جوك..."
شايد تنهايي "pooh"
ستاره خانم ؛ آبي
تمام پيوندها

نوشته هاي پيشين
مهر 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387



پيوندها
ستاره خانم
كلبه باراني عاشق ها{علی}
كيمياگر" سعيد "
لحظه هاي تنهايي " رسول "
يه چشمك واسه تو
حامد همشهري
دست نوشته هاي يك پسر 17 ساله
خانم خانما" مهسا"
شيطونك بلا
اميد آريانا
غريبه اي نام آشنا" حسين حيدري"
سلطان قلب ها" عارف"
فرهاد
عليرضا
ونوس
عرفان
پرستاران
طراحي وبلاگ تجاري و قالب وبلاگ