گفتم ولي تو رفتي... و حالا لحظه ها بي تو آهسته وبه سختي مي گذرند، زمان كندتر از هميشه مي گذرد. نه مثل هميشه ، نه مثل وقتي تو بودي ، فقط مي گذرد. بدون هيچ حادثه اي. بدون هيچ رويايي ،، چون ديگر رويايي ندارم ! روياي من تو بودي ولي تو به دنبال روياي خودت رفتي! گفتم روياي من تو هستي ، پس با من بمان! ولي تو سكوت كردي ، فقط سكوت... و حالا رفته اي... از تو به خاطر تو گذشتم، گذشتم تا تو به رويايت برسي و من روياي خويش را در گوشه اي از قلبم به حبس ابد محكوم كردم.تو روياي من بودي و هستي! اما رويايي دست نيافتني، آرزويي محال... با خود گفتم در عشق هميشه يك نفر قرباني مي شود!!! و همين شد كه تصميم گرفتم قرباني اين ماجرا من باشم...!
نوشته شده توسط مریم در 87/08/30 ساعت 19:37 | لينک ثابت |
حرفاي خوب خوب بنويس بنويس وقتي تو نيستي انگار كسي نيست. بنويس نامه نويس! اگه خندش ميگيره ، گريمو از سر بنويس بنويس نامه نويس! اگه عاشقانه نيس ، حرفاي بهتر ينويس بنويس نامه نويس! بنويس خواستنم از جنس گل ابريشمه بنويس پاكي من ، پاكي نور و شبنمه همه دوس داشتنمو نقطه به نقطه بنويس بنويس قصه زياده ولي... كاغذم كمه...! بنويس خواستن من شمردني نيس بنويس بنويس خسته شدم ، اونقده خسته كه نگو. همه دلتنگي من كه گفتي نيس بنويس
ننويس!!! نه ننويس! هرچي كه گفتم ننويس ننويس چون كه براش نامه ها تكراري شده چيزي از من ننويس فقط براش راس بنويس آره...! نامه نويس ،راس بنويس نامه نويس...
برگرفته از وبلاگ يكي از دوستان كه قاطي كردم مال كدومشونه شرمندم.يادم نيست. وگرنه اسمشو مي نوشتم.
نوشته شده توسط مریم در 87/08/20 ساعت 14:36 | لينک ثابت |
سللللللللللللللللللللممممممممممممم من اومدددددددددددددددددممممممممممم چطورين دوستاي گلم؟ خوب بيدين؟ خوش بيدين؟ من بازم مثل خاله ي قصه ها با خاطره هام اومدم از همه ي كسايي كه تو اين مدت كه مسافرت بودم بهم سرزدنو يادي ازمن كردن ممنونم مخصوصا سعيد و امير ولي اي اونايي كه تو اين مدت منو فراموش كردين...! مخصوصا اون رسول ميمون كه عاشق شده و يادي ازدوستان نميكنه و پسر ترشيده كه الهي به حق پنج تن واقعا ترشيده بشه! واي به حالتون! ميموناي...! باشه ! دارم براتون. فعلا ميرم سراغ خاطره
يه بار تو باشگاه مسابقه ي " آمادگي جسماني " داشتيم. هنوز مسابقه شروع نشده بود وما پيش تماشاچيا نشسته بوديم . دوستم كنارم نشسته بودو خانمي هم بغل دستش نشسته بود. يهو دوستم از جاش بلندشدو چند دقيقه بعد بايه بچه ي " خدايا منو ببخش كه اين حرفو ميزنم. ولي خدايي خيلي زشت بود.اصلا شبيه ميمون بود. خدايا غلط كردم اما خودت كه ديديش! از منم بدتر بود." خلاصه وقتي من اون بچه رو ديدم رو به دوستم گفتم " اين ديگه ميمون كيه بغل كردي آوردي اينجا؟" هنوز حرفمو تموم نكرده بودم كه خانم بغل دستيم كه حسابي ... "خودتون ميتونيد قيافشو كه هي ميخواست خونسرد نشون بده اما نميشد رو تصور كنيد." رو به من كردو با اون چهره ي قشنگش" يه خورده اغراق كردم تو چهره ي اين خانومه" بهم گفت: " ميمونه مال منه ! چطور؟!"
نوشته شده توسط مریم در 87/08/16 ساعت 22:56 | لينک ثابت |
سلام دوستای گلم
از اینکه بهتون سر نمیزنم ناراحت نشین
من مدتیه که تو مسافرتم و به کامپیوتر دسترسی ندارم
الانم از کافی نت این مطلبو میذارم
وقتی برگشتم یه عالمه مزاحمتون خواهم شد
طوری که صدای همتون در میاد
پس فعلا بای جیگرا.
نوشته شده توسط مریم در 87/08/10 ساعت 12:14 | لينک ثابت |