تبليغاتX
چي مي گي آخه؟

 

 چي مي گي آخه؟

 
به به !!! شام!!!

شام ديشب به عهده بنده بود. وقتي مامان و بابا شب رسيدند خونه ، چون من از روز قبلش وعده ي يه غذاي لذيذ و مفصل داده بودم حدس زدن اينكه وقتي من آشپزم غذا چي ميتونه باشه چندان براشون سخت نبود. اونا فكر مي كردن طبق معمول شام " سوخته پلو  " داريم در حالي كه اشتباه مي كردن و من همه رو سورپرايز كردم.
شام ديشب " گرسنه پلو با سالاد دلضعفه "بود. كه همه از خوردنش لذت بردن و كلي از دستپختم تعريف و تمجيد كردن.
من اين كارو به خاطر اين كردم تا عبرتي بشه براشون كه هي اينور و اونور نشينن بگن مريم آشپزي بلد نيست.
خدا به آدم شانس بده ! مادر مردم ميره تو مهموني ها ميشينه از دختر زشت و بي سليقه ش تعريف ميكنه اونوقت مامان عزيز ما هم پيش هر دوست و آشنايي كه ميرسه ميگه " مريم بايد پسر ميشد چون هيچي از دختر بودن نميدونه و همه ي رفتارهاش پسرونه س." ميگم " مامان خوشگلم تو بالاخره باعث ميشي ته تغاريت تو خونه بمونه و بترشه و كسي نياد بگيرتش " ميگه " تو نترس ! بالاخره يه خل و ديوونه اي پيدا ميشه بياد دست تو رو بگيره ببره راحت بشيم از دستت."
ولي از شوخي گذشته ، خدايي اين شام من تنبيه خوبي بود و من به همه ي بانوان همسن و سال خودم كه كسي قدر زحماتشون رو نميدونه و مدام از دستپختشون ايراد ميگيره  پيشنهاد ميكنم فقط يه بار...فقط يه بار نه بيشتر ، اين كار رو امتحان كنن كه مطمئنم به امتحانش مي ارزه و خانواده منتشون رو خواهد كشيد.

نوشته شده توسط مریم در 87/07/28 ساعت 17:19 | لينک ثابت |

پدر بزرگم 11 سال پيش مرده ، دندون مصنوعي هاشو ديروز از زير يخچال خونشون پيدا كرديم.
نوشته شده توسط مریم در 87/07/28 ساعت 17:2 | لينک ثابت |

سوتي!
يه بار با دوستم رفتيم به دانشگاه خاله كوچيكه ي دوستم  و توي حياط منتظر مونديم تا كلاسش تموم بشه و اونم با مابياد بريم بيرون بگرديم.من خاله ش رو تا به حال نديده بودم و به خاطر تعريفايي كه دوستم از خاله دردونه ش كرده بود خيلي مشتاق ديدارش بودم.منو دوستم همينطور توي حياط نشسته بوديمو حرف ميزديم كه يه دختر جلف ( از اونا كه مانتو كوتاه و شلوار كوتاه و آرايش كامل و موها يه عالمه بيرون و.. ) از جلوي چشمام رد شد.ناخواسته اشاره اي به اون كردمو به دوستم گفتم "اين دختره ميون رو نگاه كن، فكر ميكنه خوش تيپه" يهو دوستم با ديدن اون از جا بلند شد و در حالي كه يك نگاه به من و يك نگاه به دختره ميكرد با اخم گفت" ا... اين كه خاله ي منه..."
حالا شما فكر كنيد من تو اون لحظه چه حالي داشتم...!!!!!!!!!

نوشته شده توسط مریم در 87/07/25 ساعت 16:17 | لينک ثابت |

انتقال خون!! اونم من؟؟؟؟؟؟؟؟
من وزنم نسبت به قدم كمه و لاغرم. و به خاطر كم خونيم هم قرص آهن مصرف مي كنم. يه بار منو جو گرفتو گفتم الا و بالله بايد خون بدم. بايكي از دوستام به انتقال خون رفتيم. اون مدام اصرار ميكرد برگرديم اما من تصميم كبري گرفته بودم. اين سومين باري بود كه به سازمان انتقال خون ميرفتمو هر دفعه به دلايلي نميذاشتن خون بدم.
خلاصه ما با هم رفتيمو بعد از پر كردن فرم وارد اتاق دكتر شديم.من كنار صندلي دكتر نشستم، دوستم هم روبروي ما.
همين كه نشستم دكتر نگاهي به سرتا پاي من كردو عينكش رو روي دماغش جابجا كردو پرسيد:
" واسه چي اومدي اينجا؟"
توي دلم به فكر احمقانه اش خنديدم و با خودم گفتم" چه دكتر احمقيه ! خوب سازمان انتقال خون ميان كه خون بدن ديگه!" انگار فكرم رو خوند كه گفت" من احمق نيستم دختر جان ! ميدونم اينجا ميان خون بدن ولي تو چرا اومدي اينجا؟!" هاج و واج به دوستم نگاهي انداختم گفتم" خوب اومدم اينجا خون بدم ديگه !"
همين رو كه گفتم از پشت ميزش بيرون اومد در اتاق رو باز كرد و درحالي كه با دستش به بيرون اشاره مي كرد گفت" پاشو برو دختر جان... پاشو برو كه حوصله ي شوخي ندارم"
دوستم يهويي با صداي بلند و ناهنجاري زد زير خنده و من در حالي كه زير زبونم بهش اشاره ميدادمو ميگفتم" نيشتو ببند" با تعجب بيشتري چشمامو گرد كردم ابروهامو كشيدم بالا گفتم" ولي من تا خون ندم از اينجا نميرم"
به هر صورتي كه بود دكتر به اصرار من فشارم رو گرفت.بعد پرسيد" صبحونه چي خوردي؟"
گفتم " نخوردم" گفت " ديشب شام چي خوردي؟" گفتم " نخوردم" گفت" لابد ديروز نهارم نخوردي؟!" گفتم " چرا؟ خوردم" گفت" چي خوردي؟" گفتم " پفك ، چيپس " با نوشابه ، شكلاتو آدامس موزي هم خوردم"
زل زد توي چشمام وسپس در حالي كه مي خواست خونسردي خودش رو حفظ كنه خودكارشو كوبيد روي ميز و با صداي نسبتا بلندي گفت:
" خانم اصغري! لطفا اين خانم هارو راهنمايي كنيد بيرون!"

نوشته شده توسط مریم در 87/07/25 ساعت 16:17 | لينک ثابت |

امروز خيلي بي حوصله بودم. شب قبل مامانم حالش خوب نبود از يك طرف هم خودم قاطي كرده بودم. همينطور داشتم توي پياده رو قدم ميزدم كه يكي از دوستامو ديدم. نخواستم بدونه ناراحتم و چون يك ماه پيش اون منو واسه ناهار به رستوران دعوت كرده بود منم با ذوق و شوق الكي بهش گفتم" اگه وقت داري بيا بريم نهار مهمون من".
فكر ميكردم اگه يه بار اينو بهش بگم و تعارف كنم قبول نميكنه اما اون نذاشت حتي جمله ام رو تموم كنم و با شوقش زد تو دهنمو گفت" خونتون يا رستوران؟" منم كه توي رودربايستي مونده بودم و حوصله موصله هم نداشتم اعصابم خورد شدو من بيچاره از روي ناچاري گفتم " بريم رستوران".بعد از خوردن ناهار رفتم كه پول غذاهارو حساب كنم. دست كه توي جيبم كردم ...
تو رو خدا !ميبينين چقدر بدشانسم من؟
اه كه بخشكي شانس...!
توي جيبم فقط 150 تومن پول بود اونم مال صدقه اي بود كه چند روز بود توي جيبم مونده بود كه بعدا بندازمش تو صندوق صدقات!
يه لحظه به فكر خودم خندم گرفت كه از ذهنم گذشت تو خودت به صدقه نياز داري بدبخت ! اونوقت صدقه ميدي ميمون؟
هه...
خلاصه به دوستم گفتم تو برو من حساب ميكنم.گفت نه نميرم.بعد گفتم راستشو بخواي پول همرام نيس اگه ميشه تو حساب كن من بعدا بهت ميدم.دوستم يه خنده ي احمقانه زد و رفت تا هزينه رو پرداخت كنه.منم كه داشتم از خجالت آب ميشدمو هي به اين شانس نداشته ام لعنت ميفرستادم، تادوستم بياد فلنگو بستم.
من نميدونم آخه وقتي خدا شانس ها رو بين بنده هاش تقسيم مي كرد من كجا بودم؟
مامانم كه ميگه خونه همسايه بودي آخه من زياد ميرم خونشون.

نوشته شده توسط مریم در 87/07/23 ساعت 22:18 | لينک ثابت |

يه بار زمستون بود و برف باريده بود و همه جا يخ بندون بود. من و پاپا جون" آقاجون" داشتيم از كنار خيابون رد ميشديم. من پام سر خورد و كم موند كه بيفتم زمين.پاپام دستمو گرفتو نذاشت بيفتم. آقاجونم موقع حرف زدن خيلي بلند حرف ميزنه طوري كه مي خواد گوش فلك رو كركنه. من هر موقع بخوام دعايي بكنم به اون ميگم تا شايد صداش به خدا برسه.و اون از طرف من دعا كنه.يه پنج شش نفري هم از كنار ما تو خيابون بودن كه داشتن رد ميشدن. پاپام با همون صداي بلندش ، البته اينبار يه كم بلند تر از همشه و با لحن نصيحت گونه اي بهم گفت:
" دختر پس تو حواست كجاس؟اگه مي افتادي دست و پات ميشكست من چي كار ميكردم؟ وقتي راه ميري جلوي پاتو نگاه كن تا نيافتي، حواست رو كاملا جمع كنو..."
هنوز حرفا و نصيحتاش تموم نشده بود كه يهو پاي آقاجونم ليز خوردو ميون اون همه جمعيت دلپي با سر افتاد روي زمين يخي و چند بار روي يخها قرخوردو..."
البته اين آخري اغراق خودم بود ولي خدايي صحنه ي جالبي بودو همه ي اطرافيان انفجار خندشون رفت تا آسمون. طوري كه گوش فلك رو كر كنه. مني كه دخترش بودم از همه بيشتر خنديدمو گفتم" پس حواست كجاست آقاجون؟آدم وقتي راه ميره جلوي پاشو نيگا ميكنه..."
ا

نوشته شده توسط مریم در 87/07/23 ساعت 22:17 | لينک ثابت |

ديگه خسته شدم
 از خدا برام بخواين به زندگيم پايان بده
خواهش مي كنم ازتون
خواهش مي كنم.

نوشته شده توسط مریم در 87/07/22 ساعت 22:59 | لينک ثابت |

مهموني
يه روز مهمون داشتيم و اون با چند تا مرغ به منزل ما وارد شد. من خيال كردم كه اون مرغهارو براي ما آورده ، واسه همين وقتي مامانم ازم خواست از مرغهايي كه خودمون تو يخچال داشتيم بهش بدم. به جاش اون مرغهارو دادم. مامانم مشغول پختن اونا شد و خالمينارو هم واسه شام دعوت كرد.وقتي شام رو خورديمو آخر وقت شد، مهمون ما گفت كه لطفا امانتي ها رو بدين كه كم كم رفع زحمت كنم. غافل از اينكه مامان عزيز بنده با اون مرغ هاي بي گناه شام جانانه اي آماده كرده بود و ديگه امانتي اي در كار نبود.
نوشته شده توسط مریم در 87/07/20 ساعت 18:14 | لينک ثابت |

گوش شنوا !
تو اتوبوس با مامانم نشسته بوديم و مي خواستيم بريم خونه ي خالمينا. كم كم به منزل خاله نزديك مي شديم كه راننده گفت " صالح آباد " !
من فكر كردم ميگه " صلوات " و از اونجا كه اينجور موقع ها من منتظر يه سوژه ام تا به جاي مامانم بپرم وسط و اداي آدم بزرگارو در بيارم در نتيجه با صداي بلند صلوات فرستادم! همه ي مسافران از خنده روده بر شدند و مامانم با خنده و تعجب منو نگاه ميكرد.

نوشته شده توسط مریم در 87/07/20 ساعت 18:13 | لينک ثابت |

فرهاد جون " ميمون " اگه الان تو وبمي نظرات دوستاي گل منو بخون كه چي راجع به من نوشتن
حالا ببين تو ميموني يا من ؟
دماغ سوخته مي خرررررررررررررررررررررررررررررررررييييييييييييييييييييييييييييييييم.
البته بعضي از دوستان روشون نشده بگن فرهاد خودش ميمونه
ولي خوب! من كه مي دونم تو دلشون چي ميگذره!
البته ميمون بودنت باعث نميشه دوستت نداشته باشما جيگر!
من اتفاقا عاشق ميمونهام. اونم از جنس " فرهاد" شون

نوشته شده توسط مریم در 87/07/17 ساعت 22:9 | لينک ثابت |

بعضي موقع ها منو فرهاد به همديگه به شوخي ميگيم "ميمون".
البته فرهاد خوشگله و مثل من  نيست. اما خوب منم تا اون حد نيستم كه...
امروز فرهاد بهم اس م اس داده بود كه " الحق كه ميموني "
آخه من كجام ميمونه؟ دختر به اين نازي .. به اين خانومي...
تو رو خدا شما بگين ، من ميمونم ؟خدايي ميمونم ؟
ببينيد نمي خوام كسي باهام تعارف داشته باشه. نظرتون رو برام بنويسين.
من ميمونم؟

نوشته شده توسط مریم در 87/07/17 ساعت 21:23 | لينک ثابت |

باز يه حكايت از خودم
در دوران شيرين دبيرستان ، هر روز  با يك سري از بچه ها جمع مي شديم و وقتي مدرسه تعطيل ميشد توي راه مدرسه مردم ‌آزاري مي كرديم و زنگ خونه هاي مردم رو به صدا در مي آورديم و فرار مي كرديم.تا اينكه يه روز كه نوبت من بود كه زنگ ها رو بزنم و شيبور وردارم كه " بچه ها الفرار..." از اونجا كه ميگن چوب خدا صدا نداره و راست هم ميگن.چون اون خونه اي كه تا خواستم اذيتشون كنم زنگشون خراب بود . به همين خاطر دستم توي زنگ رفت و بيرون نيومد. هر كاري كردم نشد. زنگ خونه هم همونطوري ميزد و صداي صاحبخونه ميومد كه با عصبانيت داد ميزد " اومدم بابا سر آوردي ؟" . تا اينكه صاحبخونه اومد و وقتي منو تو اون حال ديد با اخم به طرفم اومد و ...
جاتون خالي بچه ها يه فحشايي بهم داد كه نگو و نبرس. بهش گفتم خوب چي ميشه آقا؟ مگه چيزي از شما كم شده؟چرا فحش ميدين ؟از آقاي محترمي مثل شما بعيده!
حالا نكته اينجاست كه ماجرا به اينجا ختم نشد و آقاي شكم گنده كه با ركابي هم اومده بود بيرون تازه يادش افتاد منو جايي ديده و چهره ي من براش آشناست.
بله آشنا بود. چون منم يه بار ديده بودمش . اونم در حالي بود كه زنگ خونه ي يه نفرو زدم و به بچه ها دستور فرار دادم تو همين حال يارو " همين آقاهه" منو ديد و گفت " مگه مرض داري دختر؟ چرا زنگو ميزني ؟"
منم با بررويي تمام گفتم " مگه من زدم؟ شاهد داري؟"
با تعجب برسيد " نكنه من زنگو زدم؟ خوب تو زدي دختر بلا ! الان صاحبخونه بياد بيرون فكر ميكنه كار منه  چون من ايجا ايستادم.
تو همين حال صاحبخونه درو باز كرد و منم خودمو زدم به اون راه و روبه ايشون گفتم " ا...  آقا چرا وايسدي اونجا زنگو ميزني بعد مي خواي فرار كني؟اين كار شما خيلي زشته، نكنه ياد جوونيهاتون كردين؟" مرده دهنش از تعجب باز موند و نتونست حرفي بزنه. صاحبخونه هم كه زن خشني هم بود چشم غره اي بهش رفت و گفت " مرد گنده خجالت نميكشه ! ببين ديگه ، يه الف بچه داره بهت درس اخلاق ميده"!
و حالا اين آقا ياد خاطرات گذشته كرده بودو ولمون نميكرد...

نوشته شده توسط مریم در 87/07/17 ساعت 21:10 | لينک ثابت |

نوشته شده توسط مریم در 87/07/17 ساعت 20:49 | لينک ثابت |

حكايت من و نخود هاي سياه گمشده !

يادمه وقتي بچه بودم صبح تا ظهرم رو توي شركت عمو بزرگه ام ميگذروندم.
يكي از كارمند هاي عمو هر وقت عمو از نزديكي اتاقش رد مي شد ، فورا روي كاغذ ها خم مي شد و خودش رو مشغول نشان مي داد.اما وقتي عمو نبود روي مبل مي نشست و چاي نوش جان مي كرد و با تلفن شركت به يك جاهايي زنگ مي زد. يك روز كه اونو تنها ديدم ازش برسيدم " چرا هر وقت عمو مياد اون فورا سراغ كاغذ ها ميره و اونا رو زيرو رو مي كنه" اونم بوزخندي زد و گفت " دنبال نخود سياه مي گردم "
اون روز هر چي روي ميزشو نگاه كردم نخود سياه نديدم ! بالاخره طاقت نياوردم و رفتم بيش عمو و بهش گفتم  كه اون كارمند خيلي ناراحته  و غصه داره چون نخود سياه رنگش رو گم كرده و از عمو خواستم تا اگه مي دونه نخود سياه رنگ كجاست آدرسش رو براي كارمند بنويسه ، تا ديگه ناراحتي نكشه.
خلاصه چشمتون روز بد نبينه . وقتي كارمند نامه رو ديد بد جوري تعجب كرد.انگار اصلا باورش نمي شد نخود سياه رنگش رو اونجا جا گذاشته باشه. هنوز معني چيزي رو كه عمو نوشته بود نميفهمم. ولي عين همونا رو اينجا مي نويسم تا شايد شما بفهميد. عمو روي كاغذ نوشته بود:
" نخود هاي سياه رنگ شما در كوچه ي علي چب ماست . "

نوشته شده توسط مریم در 87/07/16 ساعت 13:26 | لينک ثابت |

حكايت آن زن و مرد
زن مانده بود كه عشق را با تمام سختيهايش نگه دارد. مرد رفت و او ماند.
ماند كم تنهايي را تجربه كند و به جاي عشق ، اندوه سالها انتظار بر تن خسته اش به جا ماند.
اعتمادش را براي هميشه در يك صندوقچه بدون كليد مدفون كرد، ماند كه در غوغاي چشمانش مرگ عشق را باور كند. مرد رفت كه ثابت كند هيچ چيز برايش اهميت ندارد و از ياد برد كه زن نمي تواند مثل مرد باشد ، زني كه تمام خواسته اش از زندگي فقط صداقت بود ، تمام زندگي اش را به خاطر صداقت و يكدلي از دست داد... زني كه ديگر زن نبو د ، يك شاخه گل شگسته بود كه ديگر در بهترين گلدانها هم راست نمي شد و مرد رفت كه يك گل ديگر را بشكند.
نوشته شده توسط مریم در 87/07/16 ساعت 13:26 | لينک ثابت |

امروز "  فرهاد " اومده بود تو وبلاگم و برام نظر گذاشته بود.
واي نميدونيد چقدر خوشحالم
دوستت دارم فرهاد قشنگم

نوشته شده توسط مریم در 87/07/11 ساعت 19:7 | لينک ثابت |

توجه :

 بول تلفنمون زياد اومده و همه از چشم من مي بينند. خدارو شكر قبض تلفن رو كسي نديده و مستقيم رسيده به دست خودم.مجبورم خودم به تنهايي اين همه هزينه رو برداخت كنم. اگه قبض رو ببينن مي دونم از اين به بعد اينترنت رفتن من مثل بنزين سهميه بندي ميشه و هر روز بيش از يك ساعت نميتونم بيام تو اينترنت.
فكر كنم كه بايد اعلاميه بزنم:
" هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستم "
اين يه شوخي بود ولي خدايي خيلي حالم گرفته شده و بايستي همه ي بولاي نازنيني كه جمع كرده بودم رو بابت هزينه ي تلفن ببردازم.
شرمنده بعد از اين ديگه نمي تونم تند تند آب كنم و لي قول ميدم هر كي اومد و نظر داد سريع بيام منم بهش نظر بدم.
جون هر كي دوست دارين تنهام نذارين و بياين برام نظر بذارين . حداقل يه احوال برسي خشك بكنين.
بي بولي از يه طرف عذابم ميده نيام ببينم قسمت نظرات خاليه ها!
دوستتون دارم.خيلي خوب بهتره برم گريه هامو بكنم كه تا شب حالم كمي بهتر شه كسي نفهمه.
باي باي گلاي من. تنهام نذاريدا!

" گريه كن بر حال من اي آسمان "
نوشته شده توسط مریم در 87/07/11 ساعت 19:5 | لينک ثابت |

سلام بچه ها

من يه وبلاگ با اسم
smsdivane258
باز كردم كه فقط مخصوص اس ام اسه
ميدونم اگه بريد و مسيجامو بخونيد حتما خوشتون مياد
من منتظرتونم گلاي من
نظر يادتون نره ها!
نوشته شده توسط مریم در 87/07/11 ساعت 19:5 | لينک ثابت |

l
نوشته شده توسط مریم در 87/07/10 ساعت 20:10 | لينک ثابت |

همين الان كه يكي از دوستام به اسم " سميرا " كه بغل دست من روي صندلي نشسته بود و در حالي كه صندلي رو به عقب و جلو هل مي داد و مرثيه سر داده بود كه
" همه با يارند و بي يار ماييم "
و اين بيت رو با چنان صداي ناهنجاري و آهنگ مزخرفي مي خوند. از بس سر جاش صندلي رو تكان داد و اين بيت رو تكرار كرد كه يكهو نتونست خودش رو كنترل كنه و با همون صندلي اي كه روش لم داده بود عقب عقب رفت و افتاد روي زمين.
كلي بهش خنديديم. خودش هم در حالي كه سرش درد گرفته بود داشت مي خنديد. الانم داره نوشته ي منو مي بينه و هنوز نيشش بازه.
ميگم خدارو شكر افتاد ها! وگرنه شب از سر درد نمي تونستم بخوابم.
نوشته شده توسط مریم در 87/07/07 ساعت 19:28 | لينک ثابت |

_چرا بعضي خانم ها بيش از حد آرايش مي كنند؟

_فضوليش به تو نيومده!

چشم هايم را چند بار محكم به هم مي كوبم، نه ، خواب نيستم. عقربه هاي ساعت يك ربع مانده به شش صبح را نشان مي دهد. چند بار هم محض اطمينان دوبامبي مي كوبم توي سرم كه شايد خوابرآلودگي ام رفع شود. اما خواب آلود هم نيستم. يك خانم با آرايش كامل و البته بيش از حد نياز ، اين وقت صبح در كوچه است.
آفرين به غيرت و غيرتش. چه خانم هاي نازنيني پيدا مي شوند. ما را به زور دگنگ بايد از پاي كامپيوتر  بكشند كنار و از خانه بيرونمان كنند. آن وقت بانوان محترمي ، هموطنمان هستند كه حاضرند چهار ، پنج صبح ،رايش كرده باشند. آدم اگر رسم و رسوم را نشناسد، خيال مي كند به سلامتي نيم ساعت ، سه ربع بعد ، تشريف مي برند  مجلس عروسي ! هزار ماشاالله به اين تابلوهاي رنگ و روغن متحرك كه از سر غيرت ، حاضرند خواب نوشين بامداد رحيل را كوفت خودشان كنند، اما بدون آرايش در انظار حاضر شوند.
فكر كرده ايد همه مثل بنده و شما تنبلند؟ خير جانم ، ملت به تزيين خودشان اهميت مي دهند. هر چند از دو نصفه شب تا شش صبح وقت بگيرد.

زيبايي به شرط افزودني هاي غير مجاز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



نوشته شده توسط مریم در 87/07/07 ساعت 19:21 | لينک ثابت |

چند روزه كه با فرهاد قهرم
دلم براي پسر عموي نازم يك ذره شده ولي نميتونم باهاش لج نكنم و جواب سربالا بش ندم.
انگار يكي ميگه هي اذيتش كن. فرهاد جان اگه يه روز اين متن رو خوندي بدون كه من هيچوقت قصد
ناراحت كردن تو رو ندارم فقط تو يه خورده عوض شدي.
دليل رفتار بدمم همينه كه تو برگردي و همون فرهاد سابق و دوس داشتني بشي
راستشو بخواي اينطوري كه الان هستي اصلا ازت خوشم نمياد. ازت بدمم مياد
امروز برام نوشتي " ميشه چند لحظه وقتتو به من بدي؟"
جوابتو ندادم چون ديگه مي خوام ازت خداحافظي كنم. اينجوري كه ما با همديگه رفتار مي كنيم مي دونم آخر قصه ممكنه به كجا بكشه.
تو هم مي دوني به كجا ميكشه. معلومه، بي احترامي و دلخوري...و من اينو نمي خوام
پس اين مطلب رو تقديم توي قشنگ مي كنم به اميد اينكه يا برگردي و همون فرهاد بشي يا به قول خودت
" شبت قشنگ "

اتفاقي ست اين كه با يك شعر ، آنكه با يك نگاه مي افتد.
مي زند زل به "چشم" غمگيني...و به روز " سيه " مي افتد
سالها حوض بي سرو پايي ، فكرهاي بدون شرحي داشت
حال روي جنازه ي سنگيني روزها عكس ماه مي افتد !
هوس و عشق از ازل با هم دشمنان هميشگي بودند.
بعدتو آمدي و دنيا ديد، عشق هم بهگنه  مي افتد
خواستم انتهاي
غم باشي ، شعر خواندم كه عاشقم باشي
گفته بودند و باز يادم رفت ، چاه كن توي چاه مي افتد
زندگي ايستگاه غمگيني ست اول جاده هاي خيس جهان
چمداني كه منتظر مانده ، اتوبوسي كه راه مي افتد.
اگه اين نوشته رو مي خوني بدون هيچوقت تو رو يادم نميره
با همه ي خوب و بد بودنات.
يكي در آرزوي ديدن توست ، يكي در حسرت بوييدن توست
ولي من ساده و بي ادعايم
تمام هستيم خنديدن توست ميمون.
اگه باعث ناراحتيت شدم معذرت مي خوام.
شبت پرستاره فرهاد جان.
" مريم "






نوشته شده توسط مریم در 87/07/05 ساعت 20:57 | لينک ثابت |

اين گل تقديم به " ف ر ه ا د "
نوشته شده توسط مریم در 87/07/05 ساعت 20:57 | لينک ثابت |

نوشته شده توسط مریم در 87/07/05 ساعت 20:56 | لينک ثابت |

من كه اسم اينا رو نميذارم " عاشق " عشقي كه به خاطر قيافه ، اونم در عرض دو روز به وجود بياد
همون بهتر كه نباشه
" جك " " رز " رو به خاطر قيافه اش دوست داشت . در حالي كه از قيافه ي زيبا نميشه پي به سيرت زيبا برد.
مرداييكه زناشونو به خطر قيافشون دوس دارن يا برعكس، بعد از اينكه تغييري در ظاهر اونا پيش بياد ولش ميكنن و ميرن
به نظر شما اين كار درستيه كه كسي رو فقط به خاطر قيافه ش بخوايم؟

نوشته شده توسط مریم در 87/07/05 ساعت 19:22 | لينک ثابت |

نوشته شده توسط مریم در 87/07/05 ساعت 19:18 | لينک ثابت |

مردي كه ديگر قلبي ندارد

عروس ميشوي مريم...روي سرت قند مي سابند. ستاره هاي آبي آسمان... عروس ميشوي مريم.حالا كوچه خالي از تو چقدر دلگير است. حالا هي كوچك مي شود پنجره اي كه تو براي آخرين بار نام كوچكم را ها كردي.عروس ميشوي مريم، سر جهازي تو تمام اشك هايي كه به پايت ريخته بودم ، سر جهازي تو همان كوچه ي خاك گرفت ي قديمي ، همان درختچه ي گيلاسي كه كاشته بوديم ، همان ماهي كه  يك شب در حوضچه افتاد... عروس ميشوي مريم. حالا شايد تمام گلهاي باغچه را از ياد برده اي...از ياد برده اي غريبه اي را كه حالا گيتار مي نوازد بدون اينكه  تو در كنارش باشي و گاه با لبخند تحسينش كني...شايد از ياد برده اي شب هايي كه  زير نور شمعي كه در اتاقت روشن مي كردي قصه ي شاهزاده و پري را برايش مي خواندي.يك پسر چند خانه آن طرفتر مي خنديد.شايد همان چتر سياه را هم از ياد برده اي ...از ياد برده اي كه مردي در زير باران ، زير آن چتر سياه مقابل پنجره اتاقت مي ايستاد تا لحظي اي پرده را كنار بكشي و برايش دست تكان بدهي...حتي مردي كه با يكشنبه هايش در شنبه هايش گم شد...عروس ميشوي مريم، حالا بزرگ  ميشود  چهره ي هميشه خندان و با مزه ات
...حالا از كوچه تان مي گذرد هر شب، مردي كه ديگر قلبي ندارد.

"قسمتي از نامه ي M.m"
نوشته شده توسط مریم در 87/07/05 ساعت 19:12 | لينک ثابت |

نوشته شده توسط مریم در 87/07/05 ساعت 18:53 | لينک ثابت |

چيه ؟! زيادشو من خوردم كمش مونده واسه تو كه اينطوري اخم مي كني؟!
نوشته شده توسط مریم در 87/07/03 ساعت 6:9 | لينک ثابت |

نوشته شده توسط مریم در 87/07/03 ساعت 6:7 | لينک ثابت |

فرصت كم است
فرصت هميشه كم است ! حتي براي اينكه خودت باشي و خودت بماني و خودت اقدام كني ... ديگر چه برسد به تغييرات مدام؟
فرصت هميشه كم است... هميشه كم بوده... وقتي تصميم مي گيري از راهي كه رفته اي باز گردي مطمئن باش كه فرصت حالايت را داري فداي گذشته مي كني...
گاهي بازگشتن ها قيمتي دارد كه مي ارزد حتي تمام باقيمانه ي فرصت هايت را فداي بازگشت و چرخش و تغييري كني كه بر حسب آن آرامشي را كه تمام انسان ها با وعده اش زندگي مي كنند. مگر آنها كه از فرصت ها خوب استفاده مي كنند.
تصاحب كني!
به هر حال فرصت آنقدر كم است كه به ازاي هر اشتباه اگر بخواهي باز گردي مجبوري از چند فرصت درست چشم بپوشي!

امشب باز شب قدره و دستا به آسمون...
نميدونم خودم از اين شب قشنگ به خوبي استفاده كردم يا نه. ولي به خدا خيلي دعا كردم
باور كنيد همه ي كسايي رو هم كه دوستان نزديك اين وبلاگن مثل:
امير، سعيد، مهران ، رضا،عباس ، سامان ، مهراز تنها، نيلوفر ،زيباي خفته كه اسم واقعي اش رو نميدونم ، كيمياگر و داش لوطي ،... رو هم دعا كردم.
هدفم هم از نوشتن اين مطلب اين بود كه واقعا فرصت كمه!
چرا نيايم ازين لحظات به خوبي استفاده نكنيم؟
چرا نخوايم تغيير كنيم؟
تا كي بايد اينطوري بمونيم يا بدتر بشيم؟
ما آدما چقدر بديم.
"خدايا ! تا پاكمون نكردي خاكمون نكن"
نوشته شده توسط مریم در 87/07/03 ساعت 6:1 | لينک ثابت |

نوشته شده توسط مریم در 87/07/02 ساعت 20:48 | لينک ثابت |

Time Is
...
too slow for those who wate
too swift for those who fear
too long for those who grieve
too short for those who rejoice

but for those who LOVE
Time is Eternity

زمان...
بس كند مي گذرد براي آنان كه در انتظارند،
بس تند مي گذرد براي آنان كه مي ترسند،
بس طولاني است براي آنان كه در اندوهند،
و بس كوتاه براي آنان كه سرخوشند ،
اما ابدي است براي آنان كه عاشق اند.
" هنري ون دايك "

نوشته شده توسط مریم در 87/07/02 ساعت 20:44 | لينک ثابت |

 

Copyright (C) 2008, http://divane258.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوي وبلاگ

درباره وبلاگ


فهرست اصلي
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب

پيوندهاي روزانه
بسران ترشيده
حضرت عشق
دختري با كفشهاي all star
زهير
بر طلايي " مظاهر"
انتظار موعود" رضا كوچولو "
محسن
عشق وصال
" محمد "behtarine-man-a
خلوت من" سيما "
زندگي و حسرت
مي نويسم با چشماني كه ديگر خيس نيستند
..*ورود پسران ممنوع*..
"خريدcd ، دانلود،عكس،جوك..."
شايد تنهايي "pooh"
ستاره خانم ؛ آبي
تمام پيوندها

نوشته هاي پيشين
مهر 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387



پيوندها
ستاره خانم
كلبه باراني عاشق ها{علی}
كيمياگر" سعيد "
لحظه هاي تنهايي " رسول "
يه چشمك واسه تو
حامد همشهري
دست نوشته هاي يك پسر 17 ساله
خانم خانما" مهسا"
شيطونك بلا
اميد آريانا
غريبه اي نام آشنا" حسين حيدري"
سلطان قلب ها" عارف"
فرهاد
عليرضا
ونوس
عرفان
پرستاران
طراحي وبلاگ تجاري و قالب وبلاگ