چند روزه كه با فرهاد قهرم
دلم براي پسر عموي نازم يك ذره شده ولي نميتونم باهاش لج نكنم و جواب سربالا بش ندم.
انگار يكي ميگه هي اذيتش كن. فرهاد جان اگه يه روز اين متن رو خوندي بدون كه من هيچوقت قصد
ناراحت كردن تو رو ندارم فقط تو يه خورده عوض شدي.
دليل رفتار بدمم همينه كه تو برگردي و همون فرهاد سابق و دوس داشتني بشي
راستشو بخواي اينطوري كه الان هستي اصلا ازت خوشم نمياد. ازت بدمم مياد
امروز برام نوشتي " ميشه چند لحظه وقتتو به من بدي؟"
جوابتو ندادم چون ديگه مي خوام ازت خداحافظي كنم. اينجوري كه ما با همديگه رفتار مي كنيم مي دونم آخر قصه ممكنه به كجا بكشه.
تو هم مي دوني به كجا ميكشه. معلومه، بي احترامي و دلخوري...و من اينو نمي خوام
پس اين مطلب رو تقديم توي قشنگ مي كنم به اميد اينكه يا برگردي و همون فرهاد بشي يا به قول خودت
" شبت قشنگ "
اتفاقي ست اين كه با يك شعر ، آنكه با يك نگاه مي افتد.
مي زند زل به "چشم" غمگيني...و به روز " سيه " مي افتد
سالها حوض بي سرو پايي ، فكرهاي بدون شرحي داشت
حال روي جنازه ي سنگيني روزها عكس ماه مي افتد !
هوس و عشق از ازل با هم دشمنان هميشگي بودند.
بعدتو آمدي و دنيا ديد، عشق هم بهگنه مي افتد
خواستم انتهاي غم باشي ، شعر خواندم كه عاشقم باشي
گفته بودند و باز يادم رفت ، چاه كن توي چاه مي افتد
زندگي ايستگاه غمگيني ست اول جاده هاي خيس جهان
چمداني كه منتظر مانده ، اتوبوسي كه راه مي افتد.
اگه اين نوشته رو مي خوني بدون هيچوقت تو رو يادم نميره
با همه ي خوب و بد بودنات.
يكي در آرزوي ديدن توست ، يكي در حسرت بوييدن توست
ولي من ساده و بي ادعايم
تمام هستيم خنديدن توست ميمون.
اگه باعث ناراحتيت شدم معذرت مي خوام.
شبت پرستاره فرهاد جان.
" مريم "